سخنوری گمنام

سم الله الرحمن الرحیم
ادیب و سخنوری گمنام
   شایسته است تاریخ ادبیات ایران کهن و شعرای پارسی گوی غیر ایرانی را از نظر بگذرانیم. در اندیشه های سخنوران این مرز و بوم و هر آنکه به زبان شیوای پارسی تعلق خاطری دارد تأمل کنیم. آنگاه اندیشه ها ی متعالی را در گفتار حکیمانه ی این بزرگان به روشنی می توانیم مشاهده کنیم.  برخی چون زیب النسا خود این توصیه را نموده که :
      در سخن مخفی شدم مانند بو در برگ گل       هر که خواهد دیدنم گو در سخن بیند مرا
و یا حافظ شیرازی می فرماید:
     به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند       سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
    تاریخ گران سنگ ادب پارسی، مملوّ از چنین بزرگانی است که راه و رسم انسان شدن به معنای واقعی کلمه، فرا روی بشریت نهاده اند. می توانیم از سخن رسای آنان بوی دلپذیر آموزه های وحی را استشمام کنیم. سخن اغراق آمیزی نیست، زیرا حافظ، از آن جهت حافظ است که حافظ کلام وحی است و آن را با هفت قرائت از بر دارد. چون بوی وحی دارد، مانند کلام وحی همیشه با طراوت و دلپذیر است و کهنگی ندارد. نشان اعجاز سخن حافظ در این راز نهفته است. سعدی شیراز نیز که سخنش بر تارک ساختمان سازمان بین الملل می درخشد، نثر گلستانش که دست تطاول روزگار قادر به خزان آن نیست، سخنانش در گفتار انسانها پیوسته در قالب ضرب المثل، حکمت و اندرز جایگاه رفیعی دارد، بسان حافظ، با کلام وحی مأنوس و از آن نشأت گرفته است. این بزرگان، گذشته های درخشان ادب پارسی هستند که ما به داشتن چنین رادمردانی می بالیم.
     سخنورانی بزرگ، در عصر ما و در میان ما که هنوز در قید حیات هستند، کم نیستند. بسیارند که اندیشه های متعالی دارند، اما ناشناخته و گمنام. بیاییم اندک مسیری با یکی از این آزادمردان همسفر شویم.
   من، بیش از بیست سال او را می شناختم. اما نه شناختی عمیق. در ابتدا شناخت بسیار سطحی از وی داشتم. به این شکل بود که، خانه ی من در مسیر یک مسجد قرار داشت. روزی سه بار از در منزل گذر می کرد. به مسجد می رفت. در آن زمان دانشجو بودم. صدای پاهای او را قبل از اذان صبح می شنیدم که به طرف مسجد می رفت، اتاق خواب من، پنجره ای به بیرون داشت. آرامش شبانه و سکوت مطلق خیابان کوچک، این صدا را به داخل اتاق می کشانید. اذان سحر می خواند، خیلی سریع اما با صدایی روح نواز. به گونه ای که به خواب مردم آسیبی نرساند. برای سحرخیزان، بیداری و آغاز نیایش را اعلام می نمود. با زمزمه های روحانی وی بیدارمی شدم. آرام آرام با او مأنوس، و خیلی زود جذب رفتار و کردارش شدم. جز جاذبه هیچ دافعه ای در او نبود. او حاج غلام علی محول، شخصیتی حدود چهل ساله بود. در دوران دانشجویی، وضع مالی مساعدی نداشتم، علیرغم اینکه او نیز وضع مالی مناسبی نداشت، بی آنکه خود بگویم، شهریه ی چند ترم تحصیلی دانشگاه مرا می پرداخت. بی هیچ چشم داشت و نظری، حاضر نبود تشکر مرا هم بپذیرد. از منظر عرفان غرق شخصیت او شدم. در میان عامه مقبولیت شگفت آوری دارد. بین نماز مغرب و عشا، کنار امام جماعت مسجد متواضعانه می ایستاد و سخنان معصومین را با تحلیلی کوتاه و شیرین بر زبان می راند. نمازگزاران با گوش جان استماع می کردند. سخن او در عمق روح و روان رسوخ پیدا می کرد چون دلپذیر بود و به دل می نشست. نه روحانی بود و نه حوزه رفته اما در شهر، در میان عامه ی مردم، در میان فرهیختگان، در میان مسئولین و در دید روشنفکران، شخصیتی دینی ـ علمی درخور توجه بود. سخنی که بر زبان می راند اگر بگویم با سخن سعدی و مولوی همسنگ است گزاف نگفته ام. در تعالیم اسلامی، از معصومین (ع) وارد شده است که: « مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعینَ صَباحاً ظَهَرَت یَنابیعُ الْحِکْمه مِنْ قَلْبِهِ عَلَی لِسانِهِ‌» یعنی آن کس که چهل روزخویشتن را برای باری تعالی خالص گرداند، چشمه های حکمت از درونش آشکار و بر زبانش جاری می شود. این مؤمن نه چهل روز بلکه یک عمر وجود مبارکش را از آنِ ایزد رحمان و وقف مردم نموده است. جای شگفتی نیست اگرمنطق و بیان ایشان را همطراز منطق بزرگان علم و دانش و شعر و ادب بیابیم. زیرا این، وعده ی خدای متعال است که کلام حق از زبان مردان حق جو و حق پرست جاری می شود. نظیر این واقعیت، را می توانیم در منطق محتشم کاشانی بیابیم که از دوران صفویه تاکنون، محتوا و مفاهیم بلند ترکیب بند دوازده گانه ی پر سوز و گداز او همچنان وِرد مجالس عاشورایی، زینت بخش کتیبه های اماکن متبرک و مساجد است که پیوسته در طول تاریخ تشیّع ایران، اشک شیفتگان اهل بیت را بر رخسارها جاری می سازد. سِرّ این تازگی کلام و نفوذ دائمی آن در دلها چیست؟ جز اینکه سخن او از مبدأ وحی رنگ و بویی گرفته است؟
    در مورد این مؤمن قدری بیشتر بگویم، وی مردی درد آشنا، صادق، و به قول عوام، بی غلّ و غش که انسان را برای اینکه انسان است دوست دارد. به صِرف انسان بودنش دوست دارد. برای او فرقی نمی کند که کیست و چه کاره است. همه از این منظر، نزد او یکسان و برای همه احترام قائل بود. بسیار مقیّد به فرایض دین، به دو فریضه ی فراموش شده ی امر به معروف و نهی از منکر دوران ما، بسیار متعصّب است و از این حیث فراوان رنج می کشد. اکنون در آستان متبرک دعبل خزاعی شهرستان شوش دانیال (ع) دفتری دارد که عموم مردم برای آگاهی ازمسائل شرعی، مشاوره، حل مشکلات خانوادگی جوانان به وی مراجعه می کنند. بی آنکه از اداره یا نهادی حقوقی بگیرد. شایان ذکر است که به مانند یک روانشناس حاذق، مشکلات روحی افراد مُراجع را بررسی و راه حل دلپذیری ارائه می داد، به گونه ای که در پایان جلسه می توان در سیمای آنان تغییر مثبت را مشاهده نمود. مردم به ایشان اعتماد کامل دارند، سخن شیوا و راه حل پسندیده ی او را با جان و دل پذیرا هستند. گهگاهی به دفترش سر می زدم. اطرافش بسیار شلوغ بود. دفتر محقّرش که اداره اوقاف شهرستان در اختیارش گذاشته بود، فقط گنجایش چهار پنج نفر دارد. بقیه در صحن متبرک دعبل به انتظار می نشینند. درست نظیر یک پزشکی حاذق که مردم برای ملاقات با او سبقت می گرفتند. عده ای هرگز او را ندیده و نمی شناختند، حتی نامش را هم بلد نبودند درست تلفظ کنند، وارد دفتر می شوند و می پرسند حاج آقا محول کجاست. حداقل بنده شاهد این یک مورد بودم. او را که می دیدند، بی آنکه سخن و مشکل خویش را بگویند، ناخودآگاه آرامش خاصی به آنها وارد می شد.
    نسبت به جامعه و تغییرات ظاهری منفی، مخصوصاً در سال های اخیر بسیار رنج می کشید. پوشش زنان و مردان جوان، تعامل نامناسب این دو قشر، کم رنگ شدن اُبهّت و اقتدار بزرگان از سوی فرزندان، بی توجهی برخی والدین به جوانان خویش به دلیل اشتغال غیر معقول در امور دنیوی، ضعف استقبال از فرایض دینی و مذهبی، از یاد بردن شهدا و سفارشات و توصیه های اخلاقی، دینی و سیاسی آنان به ملت، در سخنان نظم و نثر این مرد خداجو موج می زند. از سوزش درون می سراید. سروده های او از استحکام ویژه ای برخوردار است. کلام وحی، حدیث و حکمت روز، درون مایه های اشعار اوست. اگر در دوران مشروطه نسیم شمالی وجود داشت که دردهای جامعه را در قالب شعر طنز گونه بیان می کرد، در دوران ما نیز نسیم شمالی وجود دارد که درد دین و مذهب دارد. تفاوت است بین نسیم شمال مشروطه و نسیم شمال ما. نسیم شمال مشروطه از درد حاکمان ستمگر می نالید و مظلومیت مردم را فریاد می زد. ولی درد نسیم شمال ما درد عدم تحقق دو فریضه ی الهی امر به معروف و نهی از منکر از سوی برخی متجددین و نوگرای تقلیده کننده ی کور است. درد اخلاق است. درد ناهنجاریهای اجتماعی است که عده ای این دو فریضه را با تفسیر غلط از آزادی کم رنگ نمودند و آن را به باد استهزا می گرفتند. مفهوم آزادی را که نظام مقدس جمهوری اسلامی به بهای خون هزاران شهید برای ایران و ایرانی به ارمغان آورده درک نکردند. آمر به معروف و ناهی از منکر را عقب مانده ی فرهنگی و غیر متمدن تلقی می کنند. بر هر انسان واقع نگری، لازم است این شخصیت بزرگ و الهی را بشناسد و درد او را درک کند و سخنان وی را نصب العین زندگی خود قرار دهد. بیان کوتاهی بود از این مرد دین، زبانم از گویای شخصیت محبوب او الکن و قاصر است. در اینجا نمونه ای از سوزش درون او را در قالب یک مثنوی تحت عنوان « درد دلی با شهدا »برای انسان های مؤمن، ادب دوست و فرهیخته می نویسم. تخلص شعری او « شیوا » به مانند افکار عرفانی او زیباست.  اندیشه ی متعالی این شخصیت را در این مثنوی می توان جستجو کرد و شناخت. برای ایشان سلامت، طول عمر توأم با عزت و سرافرازی آرزومندم.                    
                       مدیر سایت نشر دانش زبان و ادبیات فارسی متوسطه ـ رحیم پورسعیدی  
                                       
شهیدان خونبها خون خدایید                   به هر محفل نمایان با صفایید
دگر ما از شما گویی جداییم                     به خون پاکتان ما بی وفاییم
جدا گشتیم زان پیمان که بستیم             نه یک پیمان که پیمان ها شکستیم
جدا از خویشتن گشتیم و از خود             همه اول چه میگفتیم و چون شد
شما رفتید و خوش آسوده خفتید            کلامی بهر دنیاتان نگفتید
بلی در جبهه ها سختی کشیدید              ولی از بعد خود چیزی ندیدید
ولی ما وارثان بعد جنگیم                         گرفتاران در دنیای تنگیم
زبان در کام و قلب پر شراره                     بسوزد جانِ آگه یک اشاره
اگرآیید و جای ما ببینید                          به محفل های بی سامان نشینید
ببینید تا چه آمد برسر ما                        غمی در دیده های رهبر ما
ببینید مردم وابسته بر خاک                    به آسایش زحق گردیده بی باک
بسا مردم که آلوده خیالند                      طفیل آسا درین دنیا  وبالند
همه بی درد و خود در آفرینند               که غیر از خود درین دنیا نبینند
چو موش کور در فکر طلایند                  به گورستان عالم مبتلایند
به سنگ و شیشه ها دل خوش سپردند             تو گویی هیچکس زیشان نمردند
میان مبتلایان به دنیا                             چنان نابخردانه پر تمنا
خلاف آسان شده زشتی فزون است           حیا و غیرت مردی نگون است
چنان افتاده در دامان ابلیس                   تو گویی هر شبند مهمان ابلیس
نه پیدا عاطفه نه عهد و پیمان              نه بیمی از همه آیات قرآن
حیا رفته خجالت رفته از یاد                همه غیرت تو گویی رفته بر باد
عروسی ها دوباره پر گناه است            اساس سنت دینی تباه است
گنه آسان شده یک بار دیگر               خدا رحمی کند بر ما سراسر
بسا مردان بی غیرت غمش نیست             نگوید دست در دست زنم کیست
همه نامحرمان شانه به شانه                زن و مردند عروسی را بهانه
که آن آلودگان پروایشان نیست              زخیل آن شهیدان یادشان نیست
             نه یاد پاره های پیکر پاک               که از ترکش شده صد چاک در چاک
نه یاد موشک اندر نیمه شب ها              نه یاد ناله ها و تاب و تب ها
نه یاد آن صف تابوت یاران             که می شد از همه گلدسته باران
نه بر معروف امری می کند کس              که هر کس آخوری دارد خورد بس
نه منکر را کسی نهیی نموده                بسا کاندر هنر آن را ستوده
به هرکس می رسی سرگرم خویش است             دل بی تاب ما از غصه ریش است
طلا و سکه گشته پشتوانه                 همه مقصود این است هر بهانه
شده بازارمان بازار شیطان              مسلط بر همه افکار شیطان
نمی پرسد کسی کارم مجاز است          و یا جنسی ضروری یا نیاز است
مد بی بند وباری گشته شایع             بگو خون شهیدان گشته ضایع
زپوشش های جوراجور و رنگین          زاشیای فضیحت بار ننگین
چه زن ها چادر از خود دور کردند           مدی بر مقنعه هم جور کردند
کمی مانتو پسندیدند خوب بود                 به غیرت سر که پوشیدند خوب بود
بلوز دامن آمد جای مانتو                      بگو ابلیسشان آورده کادو
بساط مد دوباره گشته آغاز                   سر پوشیده بازم گشته نیم باز
مصیبت ها به ما رو کرده یاران             گرفتاری شده اینک فراوان
به سوی مهلکات دام ابلیس                روانیم گوئیا در کام ابلیس
نه دیگر جبهه ای را می کنیم یاد         نه یاد تیر و توپ شور فریاد
تو گویی هیچ رخدادی نبوده             زمان آثار از دل ها ربوده
نه بر دستان گرفته کشته هایی        نه پیکر های خون آغشته هایی
تو گویی جبهه ای پر خون نبوده           جسدها خفته در هامون نبوده
نه سر از تن جدا نه دست و نه پا          نه در صحرا گلی صد پاره یک جا
نه جسمی پر زترکش خفته برخاک            نه سوزان آفتابی بر تنی پاک
نه جسمی نیمه جان در زیر باران               به جان دادن تنی چند از شهیدان
نبوده دیده ای در انتظاری                   نه بر دل ها شری شوری شراری
ولی شیوا اگر چه این نیاز است                تو خود کوته کن این قصه دراز است
شهیدان آگهان هر زمانند                      پیام ما به مولا می رسانند
که آن ها زنده ی درگاه حقند                 امان مهدیند در راه حقند

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *